از وقتی که سوار می شی شوع به زمزه کردن می کنی . "خدایا من رو بنداز یه قسمت خوب " "راضیم به رضایت "
فکنم حف مادر بزرگ گرفت . وقتی رفتیم جای که تقسیم می کردند. با لباس های شیک ( فرنچ ) چند نفر بودند که ما و اینور اونور می کردند. یه نفر آمد رشتم رو پرسید و رفت . بعد ار یک ساعت آمد از روی لیست خوند.
" افتادی گروه ماموریت "
یعنی چی ؟ یعنی تمام مدت رو می فرستن جاهای مختلف ایران . تو کار می کنی . در رابطه با رشته ات تجبه کسب می کنی . سابقه کار پیدا می کنی . هر 20 روز 10 روز مرخص داری و ماهی نزدیک 500 تومن حق کار می گیری.
یعنی واسه من که می خواستم تجربه کاریم رو قوی کنم یک فرصت طلایی بود
ولی جالبش اینه که وقتی می گند کجا افتادی باید بگی ایران
حالا باید چی بگم ؟
خدایا شکر
چهار روز مرخصی مثل باد گذشت . با وجود اینکه بعد از پنج هفته خانواده رو دیدی ولی دلت واسه پادگان تنگ می شه . ماه رمضان تموم شده و دیگه سخت گیری ها شروع میشه آماده بودیم واسه سلاخی شدن . شب ساعت دو رسیدیم پادگان قرار بود صبحش بریم اردوگاه یعنی زندگی در شرایط سخت.
اردوگاه : ساعت 4 صبح از خواب دو ساعته بیدار میشی . خسته از سفر ولی چاره چیه . آقا نظامه صبحانه رو می خوری . کوله رو میندازی میری ژسه جون رو تحویل میگیری . به صف می شی . منطقه پادگان ما کوهستانیه . و در واقع کوه پیمایی در پیش داریم تا به اردوگاه واقه در کوهستان برسیم . خلاصه راه افتادیم . در کمال نا باوری مارو از منطقه جاده ای که بچه های معاف از رزم می برند بردند . وقتی رسیدیم کلاس ها شروع شد . شانس آوردیم که بخاطر ماه رمضون از موندن تو منطقه جلو گیری کردند و ظهر به پادگان برگشتیم . نهار ور زدیم و دوباره راه افتادیم که کیلومترها راه پیمایی کنیم . اما ایندفعه از وسط کوه رفیتم . کمی جنمون درامد ولی ماشالله فرماندها از دیوار راست بالا می رفتند . رسیدیم به منطقه . وقت آموزش خیز و خزیدن بود. حسابی تو کوه بدو باست کردیم و خودمون رو به خاک خول مالیدیم و جان ناقابل رو در کردیم . ولی از امان فرداش . چنان بلایی سرمون امود که خدا داند . از جاهایی بردند که اسب کم می آورد. اونروز سه تا آرپی جی شلیک کردند . عجب موجی داره نامرد . واسه اولین بار تجربه باحالی بود. ولی بدبخت اونی که شلیک می کنه . البت شاید مثل ژسه جونم باشه . اونروز نارنجک زدند ولی از مدل های دود انگیز . که توست اساتید زده شد.
خلاصه گذشت تا اینکه شب قرار بود رزم شبانه داشته باشیم . یعنی انکه راه پیمای در شب رو داشته باشیم ولی با این مساله که حق حرف زدن ر نداریم . و اینکه هر وقت منور میزنند بپریم زمین و .......
شب راه افتادیم بعد از کلی راه رفتن زیر دستای فرمانده ها به بچه ها گیر می دادند که یه صوتی بگیرند . سه بار به اینجانب گیر دادند ولی صدا از ما در نیامد . تو راه برگشت شروع کردند به منور زدند . عجب کم نوره ها. اصلا انتظار نداشتیم . ولی اونام ما رو خوب مچل کردند . تا پا میشدی یکی دیگه میزدند و تو هم باید هیبت رو می زدی زمین . دردش اونجا بود که تو یه سربالای ما رو دوندند . دویدم ولی هر چند قدم یک بار منور بالا میرفت. کم کم بچه ها دیگه حال زمین افتادن نداشتند و می پیچوندند .فقط یادمه که یه بار روز زمین بودم یه گردان از رو کلم پریدند . آخه کسی که دیده نمیشه تو اون تاریکی . خلاصه نفس نفسی که جای هوا , گرد و خاک بزنی بالا . بلاخره رسیدم به پادگان و
ادامه دارد..............
_ _ لگد بی خیال صداش رو بچسب ! کر کننده اس!
--- بابا چجوری جمعش کنیم این قول بیابونی . اینا امتیاز هم که می خوانید
_ یا علی رسیدم بچه ها .
تق تق . عجب صدای داره این ژسه بی صحاب از دور . ما که دور بودیم از جا می پریدیم . با خودم گفتم هرچی که پول صدقه کردم کم بوده سالم برگردم شانس آوردم آخه آن صداس که داره .
فرمانده ما رو می نشونه و میگه که میدون تیر هیچی نداره فقط ممکنه برای بار اول صداش اذیت کنه ولی خوب اون چیزی نیست . فقط پنج عمل اصلی تیر اندازی یعنی :
نشانه روی صحیح
کشیدن قوزک اول ماشه
حبس نفس
نشانه روی مجدد
کشیدن قوزک دوم ماشه " آتش "
شانس من نوبت اول ما بودیم که تیر اندازی کنیم .
- خط آتش بشمور ( بسم ا... آغاز شمارش خط آتش 1 2 .........
-خط کمک بشمور (بسم ا... آغاز شمارش کمک 1 2 .........
- خط آتش با استفاده از بند بلند اصلحه دارز بکش و وضعیت بگیر
- خط کمک با تصیح وضعیت دارز بکش و وضعیت بگیر
- خط آتش با ضامن سه تیر قلق رو خشاب گذاری کن
- صلاح از ضامن خارج روی ت تک تیر بعد از صدای شیپور شلیک کن
>>>> صدای شیپور
یا علی . صدای اولین شلیک که میاد بی اختیار می زنی . - دهه! این که لگد نداشت . فقط سرش بالا رفت . دوباره می زنی . – ایول صداش اذیت نمی کنه که . ولی هنوز بی اختیار چشات رو می بندی . گلوگله سوم رو هم خالی مکنی .
-سمت راست تمام ؟ تمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
- سمت چپ تمام .؟ مانع ! بعد از چند دقیقه تق . ای خدا لعنش کنه . اخه ژسه صداش از دور اذیت می کنه ولی از نزدیک نه.
خلاصه رفیتم جلوی سیبل ها و من که چیزی ندیدم به سیبلم بخوره . وقتی برگشیتم سه تا دیگه دادند .اونا رو هم زدیم بازم خبری نبود .اما پنج تا تیر امتیاز رو که دادند یادم افتاد که پنج عمل رو یادم رفته بود . سعی کردم دو سه تا رو همونجوری بزنم که جواب داد یک تو حلقه 8 . کسب امتیاز 21 که از 90درصد بچه ها بالاتر بود. یاران هم بجای ایول گفتین . خاک بر سری دادند و گفتن دیوانه امتیاز بالا بگیری موندگار می شی همین جا . خلاصه اون روز هم گذشت و بنده سه بار کمک یعنی پ.که جمع کن شدم . یعنی گوش های نازنینم 33 بار از نزدیک صدای دل نشین ژسه رو تجربه کرد. از اون روز به بعدبین من و ژسه جون علفت و دستی عمیقی رخ داد. بابا خدایش خیلی اصلحه خوبیه . قدت آتش بالا . برد زیاد . ترسناک .فقط سنگینه که حله
روزا می گذشتند و ما هم روز به روز رژمون بهتر می شد و کار برامون یخت تر می شد چون باتجبه تر می شدیم و از ما رژه قوی تر می خواستند . کم کم بدن هم عادت کرده بود و فشار فیزیکی قابل تحمل تر البته ماه رمضون هم کمتر اذیت می کردند. همه چی روال خودش رو داشت تا به مرخصی میان دوره نزدیک می شدیم . اما روز مرخص باید میدون تیر دوم رو میرفتیم .اون روز عزم جزم کردم که داخل سیبل نزنم . اما نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای زد تو حلقه 9 سیبل من و اوضا رو نزدیک بود خراب کنه. اون روز حادثه ای رخ نداد جز اینکه یک پوکه شیطون نا مردی کرد و از دست یکی از کمک ها جیم زد و نا یاب شد.
فرمانده جون که می فرمود مرحصی مالید . میدون رو شخم میزنید تا پیداش کنید.
گشتیم نبود نگرد نیست!
لخت کنید ؟ جاااااااانم؟!!!
پوتین – لباس – شالوار.................. پیدا شد ! پیدا شد ! خدا یا شکرت.
خلاصه بخیر گذشت ولی نزدیک بود که....... بعله
رفتیم مرخصی واصه چهار روز تا عید فطر و بعد 12 روز آخر تا جشن تحلیف .
دو هفته گذشت و باز یه مرخص دیگه با کله میایی تا بنویسی . اما چه شد این دوهفته
از مرخص قبلی که آمدیم اوضاع بهتر شده . ماه مبارک رمضانه و فرمانده ها کمتر فشار می یارند . کم کم روز جوری شد که بعد از رژه صبح می گفتیم روز تموم شد . چون بعدش کلاسا و بعدس چند ساعت استراحت و و بعد آخ جان افطار. اگه روزه دار باشی اوایل انرژی داری جوری که وقتی میبینی وقت زیاده و جو گیر می شی به خوانواده می گی کتاب های درسیت رو پست کنند تا بعد از ظهر ها که آزادی بخونی . اما زهی خیال باطل . اولا که بسته پستی دو هفته بعد دستت می رسه و وقتی به اون تاریخ می رسی انرژیت تحلیل رفته و بعد از ظهر ها مثل جنازه ها دراز به دراز چسبیدی به تخت.
عذاب ماه رمضان ما فقط تو این بود که ساعت 3.30 صبح باید پاشی که خدایش ستم بود ولی نظامه آقا
تو این هفته جاتون خالی رفتیم میدون تیر . این مرکز آموزشی ما یه نمه زیادی پیش رفتس . آخه قبل میدون تیر مارو بردن سالن تیر اندازی تا تفنگ های بادی شلیک کنیم . سیبل من که خنده دار بود اطراف کاعذ رو تیکه پاره کردم الی وسطش . بهد از اون به ما قلق و رفع قلق یاد دادند یعنی کاری کنیم که تیر های هدف رو وسط دایره بزنیم . خیلی جالب بود . و در آخر هم تعین مقدار خطای دید چشم . "یا می دانید عینکی ها خطای دید کمتری دارند قابل نوجه تک تیر انداز ها "
و اما روز موعود. قرار بود بریم میدون تیر دراز کش به فاصله 100 متر . یکسری فرامین میدون تیر که افسر میدون میده و باید رعایت کنیم . شوخی موخی تعطیل . پوکه موکه هم باید مواضب باشیم گم نکنیم .
ادامه دارد...............
بعد از 21 روز بالا هرخ مرخصی رو گرفتم . دوران دورانه آموزشیه هر روز یه چیز جدید می فهمی . اما القضه
21 روز پیش . خونه که نتونستیم بیایم . وقتی از رفیتم خونه فامیل تو شهر جدید. طبق معمول ملت ما موجودات فضایی که از کره سربازی با اتوبوس های قدیمی به شهرشون آمده بودیم چب چب نگامون می کردند و سوال می کنند. معمولا دو نوع دید به ما دارند . بعضی ها به ما که نگاه می کنند می ترسند ( مثل قدیم های ما ) و با خودشون می گند ای داد بیداد این بدبخت ها رو نگاه کن همین بلا هم قرار سر ما بیاد ؟
بعضی ها هم که ما رو می بینند یه لبخند میزنند و می گند یادش بخیر عجب دورانی بود ( مثل آینده خودمون ).
وقتی برگشتیم پادگان فرماند گفت : آقایان آموزشی شما رسما از فردا شروع می شه ؟ فکه اونموقع نفهمیدیم که چی می گه . ولی از فرداش خوب حالمون کرد . از بدو رو از بالا به پایین و پایین به بالای پادگان گرفته تا از زور خستکی چند نفر غشی تهویل پادکان دادن.
چپ ... راست چپ ... چپ ... راست چپ . پیییییی یییییش ..... خببببببببببببر......داااا اااار.
نظظظظظظظر به ..یا علی.. راااااا اااااست. فرمانده " پاهاتو بالا بکش .شل نکن .نظام از راست بگیر " آ اااااااااازاد.
این سهمیه هر روز ما هست . رژه رفتین . صدای طبل باید زیر پای چب بندازی . اگه اشتباه بری !! نباید بری خوب. یه 50 - 60 تا بشین پاشو ( در هفته اول و در هفته های دیگه فوش هم گروهانی هم اضافه می شه ) اما فکر کن انقدر جون می کنی تا آخرش سان بیننده حال بده بگه "گروهان خیلی خوب" و اگر نگه بدو-رو اول باند رژه . تا جایی که دیگه واقعا پاهات بالا نمی یاد. تو هفته اول ( بعد از مرخصی ) پادگان تبدیل به خانه سالمندان می شه هیچکس جور راه رفتن نداره . همه بدناشون گرفته . بیشتر از صدای اخ واخ میشنوی تا چیز دیگه. اما کم کم عدت میشه . از هفته بعدش هم دوست جدیدی پیدا می کنی که هر روز باید ببرش بگردونبش .هر روز باید به فرمانده آموزشی نشونش بدی . سر رژه باید محکم بگیریش . بعضی روز ها هم باید دل و رودش رو در بیاری . این دوست عزیز شفیق اگه از دستت بی افته روزگارت سیاست . خودت با بدبختی می دویی تو بدو-رو هم که ازت آویزونه . اسمش ژ3 هست . وزنش 4.300 kg هست اما گاهی احساس می کنی چاق تر شده . خلاصه تو آموزشی این پیرمرد همراهته باید بیشتر ازون تو هواش رو داشته باشی .کم کم آب بندی میشی اما نکته اینجاست هر روز یه اتفاق جدید می افته .هم جالبه و هم ترسناک.
اما جالب ترین جای پادگان که دیر به دیر سعادت دیدارش برات حاصل میشه دستشویی پادگانه اما از اون جالبتر نوشته های پشت در پادگانه. نیمشه گفت نوشته بیشتر شبیه دفتر خاطرات می مونه تا یادگاری. همه اتفاقات اونجا نوشته شده و کلی نصیحت که بهتون خش میگذره و اولش سخته . تا حالا رفتی دستشویی تا امیدوار بشی؟؟؟!!!
خدایا شکرت با این ماه مبارکت . اگه ماه رمضان نبود خدا می دونه چه بلایی سرمون میامد. اخه تو ماه رمضان کمی آسون تر می گیرند
کم کم عادت می کنی .ساعت ها سرعت می گیرند تا چشم رو هم میگذاری می بینی به وسط دوره رسیدی.
چند روز دیگه هم وقت جشن تحلیفه و........
فعلا که یک ماه دیگه مونده . فعلا بدرود
بیدارم . اصلا دیشب نخابیده بودم . فکر اینکه چی می شه ؟ کجا میری ؟ چه بلایی قراره سرت بیاد . میری داخل نظام وظیفه شهر . یه گله آدم ول می خورند تو هم . آدم یاد کلوب های اختصاصی خارجی ها می افته . کسایی که دعوت نامه دارند از بین جم راه میدند تو. ما هم که دعوت نامه داشتیم اما به چه جای. توی محوطه کلی آدم مثل خودت می بینی. بیشتری ها نمی دونند کجا می افتند. نگرانند. من هم همینطور چون می گفتند کد ها عوض می شه . از طرفی دلم نمی خواست برم ارتش جونم رو بگیرند. یه سخنرانی کوتاه بعد شروع می کنند بت صف کردن کد ها . کد 266 یعنی کد مازاد رو که می گند . نصف بچه ها پا می شند . همه رو می خونند بجر کد ما . تا اینکه می گند سایر کدها برند سر جای که تالبو زدند . میگردی پیداش می کنی 3-4 نفر بیشتر وا نستادند. همه می گند همون جا می افتیم . خوب خدا رو شکر . یکی هم گفته بود جاش مثل هتله . بقیه میاند تا اینکه میشیم 11 نفر . بقول یکی بدبخت شدیم . تعداد کمه کلاس تشکیل نمیشه شاید بریم جایی دیگه . یکی از همون ماموزا می یاد می گه ساعت 2 ترمینال فلان جا.
خلاصه تو اتوبوس می نشینی . زیاد غریب نیست چون قبلا هم دور شدی ولی اینبار فرق داره . داری میری به ناکجا آباد. با بچه ها شوخب می کنی . می گی حتما انقدر حال می ده که آموزشی شون یه سوله یه که توش 40 تا کامپیوتر گذاشتند می ری کانتر بازی می کنی . اما نکته جالب اینه که یکی از دوستان که تو وبلاگ من پست گذاشنه بود . خودش کنارم نشسته بود خداییش چقدر دنا کوچیکه
بعد از 18 ساعت به میعاد گاه میرسی . تا ما رو. پذیرش کنند 2 – 3 ساعتی تو گرما و زیر آفتاب بودیم . تا اینکه چای ما رو نشون دادند . لباس ها رو دادند هیچ چی سایز من نبود ولی با بدبختی با دوستان جا بجا کردم . فرمانده آمد و نشون داد که اصلا شوخی نداره و می خواد پدر ما رو بیاره . ماکه هنوز نم دونستیم یعنی چی رفتیم نهار خوردیم و لباس ها رو پوشیدیم بعد توی ذل آفتاب نشستیم و تا لباس هامون رو مارک بزنیم بعد از دوساعت که خوب سوختیم .گفنتد بعدا . رفتیم خوابگاه رو آماده کریدم و وسایل مون رو جا بجا کردیم . تا باز ما رو به صف کردند و ............
خلاصه این چند روز از زیر افتاب دویدن و با عجله پوتین بستن رو صبح ساعت 4.30 بیدار شدن و سخت گیری فرمانده تحمل کردن تا بعضی اوقات حس کنی داره خوش میگذره . اما وقتی فرمانده داد می زنه از چهارشنبه شب تا جمعه شب برید خونتون حال کنید. ما که نمی ریسیم بریم خونه ولی می ریم خونه فامیلمون تو تهران.
تا یادی از دوستان کنیم
رو به آینه نشستی . دستگاه رو به کات می ندازه . دوست داری طرف رو خفه کنی . این کوتاهی مو یعنی خدا حافظ. خدا حافظ خونه . خدا حافظ زندگی . خدا حافط دوستان
. خدا حافظ شهر .در بعضی کسان خدا حافظ عشق و........
این سربازی هم انگار مثل موردن می مونه . انگار داری با همه وداع می کنی . مثل اینکه داری می ری و برگشتی در کار نیست . مخصوصا با همین کله کچل . نگاه ها عجیب تر می شه . سعی می کنی تمام اتفاقاتی رو که قراره انجا بی افته رو پیش بینی کنی . از سبازا کمک می گیری . یکیشون گفت قبط اعزام کوتاه کن بهتره . اولین هجانی که تو زندگی برات می یاد ولی اینبار اصلا برات جذاب نیست . مثل اعدام با گیوتین می مونه.
فردا که می شه باخودت می گی پیش بسوی نا شناخته ها ................
بلاخره تو این اعضا سایتم یکی سرباز رفته پیدا شد و یک شمه ای از دوران آموزشی بهم نشون داد.
هر کاري ميکني اذيت نکني
ساکت باشي هواتم دارن
پوتينتم جفت ميکنن
اذيت کني تيکه بپروني
چنان حالي ازت بگيرن
که هر ساعتش برات بشه يک هفته
هر روز يه غذا داريد
مثلا دوشنبه ها صبحونه يه گوجه با يه تخم مرغ با نون هست
ساعت چهار بيدار باش
بد ميري دستشويي
نظافت...
تخت آنکادر کردن.
بدش ميايد صبحگاه
بدو بدو ميريد دور ميدون
پرچم ميره بالا سرود ميخونيد
سايت ديگه شده هشت
برميگرديد بدو بدو کلاس داريد
تا ظهر
ظهر ناهار ميخوريد
دوباره کلاس داريد
يه روز اسلحه شناسي هست
يه روز نماز خوندن...
عقيدتي سياسي...
از اين چيزا
ساعت چهار بدازظهر آزاد باش
پوتين واکس ميزني
ميري بوفه بستني ميخري
ميري مخابرات زنگ ميزني خونه
شيش غروب شام
بد ديگه هشت هم ميخوابيد
نه قرق ميشه تا ده
بري دستشويي دژبان ميگيريت
روزهايي هم که نگهباني
دو ساعت دو ساعت پست ميدي فقط شبا تو آموزشي
خوش می گذره می گذره.........
البته این دوست عزیز یک امیدواری هم داد و حسابی حالم رو گرفت . گفت این کدهای آموزشی هر چند وقت یک بار جابجا می شه .خدا کنه همون جا بمونم.
آقا این محل آموزشی ما هم که نقل مجلس شده . هرکی یه چیزی می گه . بعضی ها می گند بابا خوش بحالت خوبش اینه که ارتش نیفتادی . بعضی ها هم آیه یاس . بعضی ها هم جوری رفتار می کنند که انگار از یه کره دیگه آمدی یا می خوایی به یه کره دیگه بری .کره سربازی .ولی این وسط یک جمله است که آدم رو آزار میده . میری آدم می شی . چی راجع به این موضوع بگم ؟ از صد تا فوش بدتره. بی خیال .. یه سرباز هم پیدا نشد واسه ما نظر بگذاره.
اولا بگم جمیعا عیدتون مبارک انشالله هرچی از حاجت داری خدا فردا بهت بده
امروز نتیجه های کنکور رو دادند . رتبه 800 شدم . فکر می کنیئ خوب شدم . ا گول خوردین خوب این رتبه واسه رشته من جالب نیست . آخه تعداد خیلی کم می گیره . البت معلوم نیست شاید راهم دادند. خدا رو چه دیدی.
خوب دیگه کم کم فکر سربازی و خدا حافظ زندگی طبیعی و از این جور جیزا داره امانمان را می بره .وقتی بهش فکر می کنم خدایش برام سخته از دوچیز دور بشم یکی کامپیوتر و اهنگ " اخییییییییییییییی " میرم سربازی تا بقول خان بابا آدم بشیم . می ریم سربازی ته بقول رفقا آشخور بشیم . می رویم به سربازی تا بقول دخترای محل "کچل" بشیم .
خیلی از با تجربه هاش می کند هرجور فکر منی سربازی واست همون جور تموم میشه . پس می میرم واسه آشششششششششششششششش
